اگر روزي كسي از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست

آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند...
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدامثـل تـو تنهـاست، بخند...
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند...
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند...
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند...
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند...

اگه از دريای چشمات
سهم من يه قطره آبه
اگه لبخند قشنگت
واسه من مثله سرابه
دلخوشم به باغ دستات
كه حريم امن روياست
يه حقيقت مسلم
پشت ديوار دل ماست
دلخوشم به آسمونی
كه پر از ابر تو باشه
خنده گمشده من
روی لبهای تو باشه...




نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدان می لغزد...
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم...
به ظاهر گرچه می خندم...
ولی اندک سکوتی تلخ می گریم...

بي توامشب بي قراري ميكنم
بهر دل ازديده جاري ميكنم
بي توامشب با دلي تنگ امدم
شيشه در آغوش چون سنگ آمدم
اي نگاهت نقطه آغاز من
وي صدايت همدم وهمراز من
تابه كي درغم هجر تومن زاري كنم
در شكست دل عزاداري كنم
من دنبال صدايت امدم
شهرها در ردپايت آمدم
خانه ازنورت چراغان مي شود
اسمان لبريز باران مي شود

ما دو تن بودیم...
با یک دل...
او رفت بی دل...
تن من ماند و دل و دل و غصه و او...
من ز او پر شدم و مردم...
مردم و پوسیدم...

خدایا
بر من بتاب و روشنی بده و جرعه جرعه ابم بده و پاره پاره دل مرا جمع کن...........
و دوباره جانم بده....................
گفتم شایدروزی برگردی وخسته باشی


رفتی ندیدی که چه محشرکردم
بااشک تمام کوچه راترکردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
دلبستگی ام رابه توباورکردم.

بعدمن بایادمن افسوس می ماند بجا
در میان کلبه ام فانوس می ماند بجا
می روم تاگم شوم درجاده های ناشناس
کس نمی داند مراافسوس می ماندبجا.