
باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت

هر سيه موي که باشد به لبش خال سياه
دلبر دل نشود خال ندارد اثري
مه من خال لبش از گل نر گس باشد
نيست در جاي دگر از مه من خوبتري
ما گوشه نشين شهر درديم هنوز
همسايه روزگار سرديم هنوز
تارويش سبز صد گياه خوبي
ما قصه نويس باغ زرديم هنوز

اشكهايم اقيانوسي خواهند ساخت ...
و من بي وقفه در آن شنا خواهم كرد ...
و اين بدان علت است كه من ...
پايان را در ذهنم به تصوير مي كشم ....
مرا در هراس مي افكند تصور اينكه ....
آنروز روزي فرا خواهد رسيد ! ! !


گريه کردم اشک بر دلم مرحم نشد
ناله کردم ذره اي از دردهايم کم نشد
در گلستان بوي گل بسيار بوييدم ولي
از هزاران گل گلي همچون توپيدا نشد

اين جسم من از خاك است در خاك شود روزي
اين خط من از دفتر هم پاك شود روزي
هركس كه مرا خواهد يا خط مرا خواند
باشد كه كند يادم غمناك شود روزي

اگر اين پنجره ها باز شود
آسمان آبي
به درون مي آيد
و من از هر ابري
تكه اي بر مي دارم
پر قو، پر غاز، پر مرغ دريا
خانه اي خواهم زد
از سپيدي، پاكي
سقف آن مهتاب است
پنجره ها از نور
پرده ها از گل ياس
فرش از مهر، رنگ از شور
همه اسباب از عشق
و هوايي از تو...
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری است که عاشق شده است


و امروز كه مي خواهمت نيستي...
بوی باران می دهد نجوای تو
گفتگوی سبز و بی پروای تو
می توان در بستر یادت شکفت
می توان همچون تو شعری تازه گفت
با غزل،
با مثنوی،
با انتظار!

درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان .
خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کرد قبربود
گفتم یعنی اینقدر دل شکسته وجود داره؟
یکدفعه متوجه قبری شدم که تازه خاک شده بود!
جلورفتم تا برگهای روی قبرروکناربزنم و براش دعاکنم
وای چی میدیدم!!
این قلب همون کسی بود که چندی قبل قلب من رو شکسته بود
شکسته بودنش!
تاتوانی دلی به دست آور دل شکستن کاره بدیه...