










برف ميبارد و سكوتي مبهم با خود به همراه ميآورد .
حتي كلاغها هم قار قار نميكنند .
تنها صداي چرخ ماشينها و بوقشان است كه از سكوت ميكاهد .
سكوت را دوست دارم اما نه سكوت روز برفي .
كه سرد است و رمز آلود .
زمين سپيد پوش شده و من ماتم زده پشت شيشه نشستهام .
غصة فردا را دارم با يخ كوچهها و رانندگان بيرحم .
بچههاي مدرسه با گلولهبرفي دنبال هم افتادهاند. صداي پيرمرد مانع بازيشان ميشود . واااي انگار گلوله را بد نشانه رفتهاند تمام لباسهاي پيرمرد برفي شده .
زمان ايستاده است .
خورشيد قهر كرده .
نگاهم را به شيشه دوختم فكر كردم قطع شده اما نه انگار ميخواست خستگي در كند دوباره شروع شد .
پرندهاي دم پنجره نشست ميخواستم راهش بدهم . ترسيد . پرواز كرد . انگار بيخانمان شده بود .
پشت پنجره برايش غذا ريختم گرسنه نماند .
نميدانم خورشيد كي ميخواهد گيسوان طلائيش را شانه كند .
فردا ؟
دلم براي گرماي خورشيد لك زده .
اما ....
ببار اي برف .... ببار ...







