
لب تشنه ام از سپیده آبم بدهید
جامی ز زلال آفتابم بدهید
من پرسش سوزان حسینم یاران!
با حنجره عشق جوابم بدهید...


فکر کنم فضای وبلاگ یکم زیادی معنوی شده مگه نه !!!![]()
خوب حالا باز باید مطالب منو تحمل کنی یه نظر باحال هم بده ![]()
حیف نیست تو که اینقدر خوبی . تو که اینقدی باحالی . بیای اینجا که اینقدر باحاله و نظر ندی .بری!؟؟
وای وقتی دیدمش نمی دونم اشکی که تو چشمام جمع شد از خوشحالی بود یا از ترس شایدم...
نمی خواستم کسی متوجه بشه تا وقتی کارتم رو فرستادن چیزی به مامانی نگم.
ولی حواسم نبود و یهو ازش کد پستی رو پرسیدم . اونم دید من ارم مشکوک می زنم و نمی گم واسه چی می خوام تا رفتم سراغ قبضای تلفن تا کد و بردارم اومده بود پای کامپ و دیده بود که دارم پرش می کنم و فقط کد پستی اش مونده.
بابایی که نمی دونس واسه چی می خوامش اومد و کارت ملی شو بهم داد...
مامان همش می گفت : بی خود . من اجازه نمی دم . واسشونم بنوسی اگه مردم مامانم نمیذاره... فکر می کرد شوخی می کنم و سندش نمی کنم...
اولش باهام قهر کرد و جوابمو نمی داد ... حالا هم نشسته کنارم (آره الان مامانم کنارمه که دارم ایناها رو تایپ می کنم)همش می گه آدم اگه اعمالش خوب باشه تو قبر حتی 1 مورچه هم نزدیکش نمیشه!!!
همش نصیحت می کنه " باورش نمی شه " ![]()
خداییش خووشم اومد بابا وقتی فهمید می خوا چه کار کنم فقط نگام کرد منم گریم گرفت خوب![]()
***مامانو بابام گلن گل***
خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت :
چیزی از من بخواهید .. هر چه باشد شما را خواهم داد .. سهمتان را از هستی خواهم داد .. زیرا خدا بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست .. یکی بالی برای پریدن ..و دیگری پایی برای دویدن .. یکی جثه ای بزرگ خواست ..و آن یکی چشمانی تیز .. یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را .
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :
من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا .
تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت رو به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا گفت : آنکه با خود نوری دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .

و ما در پایان سوختن کامل شمع به پایان زندگی خو می رسیم
و این پایان کار است دوست من
و این پایان کار است بهترین دوست من
این پایان کار است
سایت رسمی اهدا عضو
آیا دین ما نسبت به انسانها کمتر از وظیفه مان نسبت به کرم هاست؟ ------ می توان نفسی بود در گلوی دیگری... می توان قلبی بود در سینهء کودکی... می توان خوراک کاملی بود برای کرم ها... تو! کدام را انتخاب می کنی؟... نگران نباش! کرم ها گرسنه نمی مانند!.
ميخوام يه ذره براي خودم دعا كنم ، مشكلي نيست ؟
خدايا جيوهاي را كه پشت آينة چهرهام نهادهاي پاك كن تا ظاهرم بيانگر درونم نباشد .
خدايا قلب شيشهايم را به تو ميسپارم تا با شنريزههاي كنار ساحل آميختهاش گرداني . شايد طاقت ضربة تختهسنگها را داشته باشد .
خدايا قفلي را كه هنگام ناراحتي بر زبانم مينهي خوب است ، اما كليدش را نيز در اختيارم بگذار چرا كه بعضي از ناراحتيها فقط با بيانش تسكين مييابد .
خدايا درياي شوري را كه در چشمانم نهادهاي به كوير تبديل كن چرا كه ديگر طاقت شوري اشكهايم را ندارم .
خدايا صبر و تحملي كه عطا كردهاي را كمي از شانههايم بردار . باور كن كه شانههايم زير بار اين همه صبر خميده گشته
خدايا تو ستار العيوبي . بر عيبها و گناهان من لاك غلط گير بكش !!!!
خدايا فانوس هدايتت را در مسير زندگيم مشتعل نگاه دار تا در اين راه پر خطر پايم نلغزد .
خدايا مدتهاست كه به انتظار دعوتت نشستهام . سعادتي نصيبم گردان به خانهات بيايم .
خدايا عزيزانم را به تو ميسپارم در لحظهلحظة زندگيشان .
خدايا زمان مرگم را طوري قرار بده كه با شادي عزيزانم قرين نگردد .
خدايا ...

دریغا
هرگز
نه نشانی
نه پیامی
نه از این پنچره
گذری
نگاهی
تو اما نیک می گردی
می خندی
خنده ات جاویدان
آرزوی من شادی توست
با هر آنکه تو آن را می پرستی....