سه ، دو ، يک ... سوت داور. بازي شروع شد. دويدم ... دست و پا زدم ... غرق شدم.... دل شکستم ... عاشق شدم ... بي رحم شدم ... مهربان شدم ... بچه بودم ... بزرگ شدم ... پير شدم ... بازي تمام شد ... زندگي را باختم...ولي آخر بهش نرسيدم...

ماهي شده باورش تور اگه بندازن سرش ،
عروس ماهيا ميشه ، شاه ماهي ميشه همسرش.
ماهيه باورش نبود تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهيگير ميشه نگاه آخرش.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم گوزه گر از خاک اندام چه خواهد ساخت
ولی آنقدرمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم را...


زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم ،
دلها تنگ نیست ما تنگش میکنیم،
عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم،
دل هیچ کس سنگ نیست ما سنگش مي کنيم

می خواهم تو را
درون کوله ی کوچک قلبم بگذارم و از این سرزمین بروم .

برای دوست داشتن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند
قلبي که بپيذيرد
قلبي براي من
قلبي براي انساني که من مي خواهم
تا آن را کنار خويش حس کنم














روزي كه دلت پيش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردي كه مرو
اكنون كه دلت به ديگري مايل گشت
كفشان مرا جفت نمودي كه برو


قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه
يهو بشي همه کسم
راستي چي شد چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
گه به لبهایم چو شعرو گه به چشمانم چو اشک


عقل پرسید:
که دشوارتر از مرگ چیست؟
عشق فرمود:
فراق از همه دشوارتر است...


![]()
منم از دستش عصبانی شدمو رفتم دنبالش , وقتی بهش رسیدم و گفتم بیاد جلو یه جوری نگام می کرد؛ انگار می دونست می رم دنبالش . بعد از اینکه راضیش کردم به علیرضا چیزی نگه خداحافظی کردیم ولی باز برگشت و به نفیسه گفت این دوستت بی اف داره؟ نفیسه هم تا دید تنور داغه زود نونو چسبوند و گفت نه شماره ی محمدو گرفتیمو رفتیم.
فرداش کلی تو مدرسه خندیدیم ؛ گفتیم یه سوژه جدیده. اما چند روز بعد نفیسه زنگ زد و گفت محمد سلام رسونده و می خواد یه قرار بذاریم! منم به تته پته افتادم , با هزار بد بختی همه چیزو جور کردیم که نفیسه بیاد خونه ی ما . بعد با محمد و علیرضا قرار گذاشتیم. حدودا ساعت 7 بعد از ظهر بود یه جوری بابایی رو پیچوندیمو رفتیم . محمد یه پراید مشکی داشت, باباش به خاطر قبولیش تو دانشگاه اونو واسش خریده بود. اون شب زیاد با هم صحبت نکردیم راستش من همیشه وقتی می دیدمش کم حرف می شدم . اونم از این رفتارم زیاد راضی نبود. بعد از اون شب قرار شد دعوتشون کنم عروسی یه داداشه دوستم.اون شب بابا من و نفیسه رو برد جلوی تالار و گفت : بعد از مراسم زنگ بزنین میام دنبالتون.محمد و علیرضا هم چند قدم جلوتر منتظر ما بودن . تا محمد و دیدم قلبم به تالاپ تلوپ افتاد و زود از بابا خداحافظی کردم .
حتی تو تالار هم نرفتیم تا بابایی رفت رفتیم پیشه اونا . از اونجا رفتیم یه کم تو خیابونا چرخیدیم و حرفا مونو زدیم. نمی دونم چرا گیر داده بودم که همین جا تمومش کنیو و ای کاش محمد اون شب اونقدر پافشاری نمی کردو قبول می کرد. پشت چراغ قرمز اصلا حواسش نبود . اگه علیرضا نمیزد رو شونش متوجه هم نمی شد. داشت گریم می گرفت . آخه ما که تا به حال فقط 2-3 بار همو دیده بودیم , نمی دونم چرا این قدر به هم وابسته شده بودیم.
قرار شد به هم دیگه نامه بدیم چون من بهش گفتم نمی تئنم زیاد بیام بیرون و ببینمش . این پیشنهاد اون بود . 2 ساعتی با هم بودیم ولی موقعی که از هم خداحافظی کردیم محمد که حسابی عصبانی شده بود پیاده شد و رویه یه پله نشست وقتی برگشتمو دیدمش نمی دونم چرا یهو بغضم ترکید . نفیسه بغلم کرد و دوباره رفتیم پیش محمد اینا . محمد دلدلریم می داد , واسه که کمتر دلم واسش تنگ بشه قلبی رو که دست پیشی یه جلویه ماشینش بودو کند و داد بهم. منم یه قورباغه سبز و.... براش خریده بودم .
- وقتی رفتیم منتظر شدیم تا بابا بیاد . وقتی نفیسه رو رسوندیم فهمیدم وااااااااااااااای سوئی شرتم جا مونده . همونجایی که منتظر بابا بودیم .
- شب واسه ی محمد یه نامه ی دراز نوشتم و حرفایی زدم که الان پشیمونم (از بابایه مهربون و خوبم ) نامه رو دادم به یاسر(پسرعموم)تا فرداش که رفت خونه ی عمه اینه بده به نفیسه تا اون برسونش به محمد.که ای کاش نداده بودم یه فلاپی هم توش بود که کارایه power point بود.
- آقا یاسر نامه رو جلویه عمه داده بود به نفیسه و عمه نامه رو دیده بود .فرداش اومدن خونمون , دیدم بابا و عمه دارن با هم حرف می زنن . نفیسه هم هیچی بهم نگفت که چه خبره.
- بدبخت شدم بابا همه ی نامه رو خوند و به مامانی گفت. الهی بگردم هیچی بهم نگفتن یعنی انتظارشو نداشتن. هر روز مامان منو می برد و می آورد مدرسه
- منم قول دادم دیگه با محمد cut کنم. اما دلم اینو نمی خواست .
- محمد به خاطر من شیشه های ماشینو دودی کرده بود که وقتی تو ماشینیم کسی منو نبینه و بشناسه , آخه بعد از کلاس می اومد دنبالم. خلاصه تو اون مدت می اومد منو ببینه و با ماشین از جلویه منو مامان رد می شد , من هم فکر می کردم مامان متوجه نمی شه .
- هر وقت اراده می کردم می دیدمش . حتی اگه اون موقع برای دیدن من اونجایی که می دیدمش نیومده بود .
- این اوضاع همین طئری بود دوباره کلاس میرفتم و بعد کلاس هم و می دیدیم( 15 مین) ما به همینم راضی بودیم . تا این که یکی مدام مزاحم میشد (تلفنی) مامان فکر می کرد محمد , واسه همین باز گیراش شروع شد , دنبال تل محمد بود زنگ زد و از خواهرش خواست یه قرار بذاریم تا تکلیف ما رو روشن کنن.
- من و مامان- محمد و خواهرش . فقط اونا حرف می زدن من گریه می کردم. محمد سرشو انداخته بود پایین و زیر چشمی منو نگاه می کرد . با نگاهش بهم می گفت تو هم یه چیزی بگو دیگه .... ولی زبونم بند اومده بود. با کلی خواهش از مامان اجازه گرفت باهم تنها صحبت کنیم .
- گفت: الهه, گریه نکن دیکه؛ بهم دیگه نامه می دیم .
- گفتم: مامان باهامه چه طوری؟
گفت: نامه ها رو تو راهه مدرسه می دم به دوستات و.....
- قبول کردم , خندم گرفته بود . محمد حاضر نبود کوتاه بیاد. خوشم اومد . خیلی دوست داشتم به اندازه ای که اون منو دوست داره دوسش داشته باشم.
- قول دادیم تا درسامون تموم نشده و محمد هم سربازی نرفته کاری به کار همدیگه نداشته باشیم.
نامه ها رو می خوندمو می دادم به دوستم تا برام نگه داره. کارم شده بود این که هر روز سر کلاس به جای گوش دادن به درس نامه بنویسم . اونم نه چند خط بلکه 2-3 صفحه...
- روزها همین طور می گذشتن و علاقه ما به هم بیشتر میشد و افسرده تر هم می شدیم . چون نمی تونستیم درست و حسابی همو ببینیم .دوستام دعوام می کردن دوستای محمد هم از این وضع راضی نبودن, چون ما هر دومون آدمای شر و شیطونی بودیم ولی حالا!!! محمد چون من نبودم زیاد با دوستاش بیرون نمی رفت, منم که همش تو خونه بودم.
- خلاصه......(زیاد طولانی شد ولی تا تونستم از سرو تهش زدم)
- قبل از عید هم یه خداحافظی یه سوزناک کردیم . محمد گریش گرفته بود . نمی ذاشت اشکاشو پاک کنم . نمی دونم چرا می خواست قایمشون کنه!
آدرس خونشونو داد تا تو عید واسش نامه بنویسم . منم 2 روز بعد 3 تا نامه پست کردم؛ غافل از اینکه نامه ها رو مامانش باز کرده و خونده و اون بابایه فزولش...
- تعطیلات عید هم به سختی گذشت. تو اولین قراری که با هم گذاشتیم هم دیگرو ببینیم بزرگترین بدشانسی رو آوردیم . محمد بعضی وقتا سرشو می ذاشت رو پام . می گفت وقتی پیششم آرومش می کنم. یادمه اولین بار که این کارو کرد ترسیدم شب بود یهو یه نور قرمز از دور اومد نمی دونین با چه سرعتی محمد و از رو پام پرت کردم اون ور و گفتم محمد یه چیزه قرمز اومد. بیچاره سکته کرد. بعدشم کلی بهم خندید.(ماشینه آشغالی بود)
- یکی از همسایه های فزول به 110 زنگ زده بود وای اگه این دفعه من سرم رو پایه محمد نبود حتما متوجه می شدم و در می رفتیم ولی محمد هیچ وقت حواسش به اطراف نبود . تازه ماشین پلیس کنارمون ایستاده بودو مامور داشت می اومد طرفمون که گفت : الهه تکون نخور , قلبم ریخت . تا اومد سوئیچو بچرخونه و ماشینو روشن کنه مامره زد به شیشه ی ماشینو گفت پیاده شین. با چه خجالتی پیاده شدم . محمد بهشون همش دروغ می گفت که پسر فلانی و آشنایه فلان کسه . واسه همین وقتی فهمیدن داره دروغ می گه بیشتر عصبانی شدن و گفتن سوار شیم . بهش دستبند زدن , این دومین بار بود که این طوری می شد دفعه قبل شب ولن بود البته اونا بسیجی بودن و ولمون کردن.
- تو کلانتری جرات نداشتم به خونه تل بزنو . محمد این کارو کرد . می گفت مامانت که بیاد نمی ذارم کاریت داشته باشه ولی تا مامانو دید خشکش زد مامانم یه توگوشی خوابوند تو گوشم. قرار شد فردا بریم دادگاه . مامان به بابا نگفت ولی کلی خط و نشون واسم کشید .
- صبح کاملا + رفتیم کلانتری من یه چادر سرم کردم . مامان و باباش هم اونجا بودن .دلم واسشون سوخت . ماشین محمد و نگه داشته بودن
- واسه همین مجبور شده بود به اونا بگه .از اونجا رفتیم دادگاه .....و از حرکات دست و صورت محمد متوجه شدم که چه جوابی باید به اون قاضی سمج بدم البته خدا خیرش بده چون اگه کس دیگه ای قاضی مون می بود حتما باید شبو تو بازداشگاه می خوابیدیم.(بیا به خاطر عشق دادگاهی هم شدیم)
- بابایه محمد 1 میلیون واسه جفتمون گذاشت تا بی خیالمون شدن . اونجا من دیوانه همش گریه می کردم و به مامانش التماس می کردم: تو رو خدا ما شینو ازش نگیرین , مامانش هم می گفت : آره محمد جونش و ماشینش . این حرفش عصبانی ام می کرد, راستش به ماشینش حسودیم میشد. ولی محمد حتی یک بار هم این حرف از تو دهنش در نیومد که بگه : فرح خانم تو رو خدا الهه رو شوهر ندین. آخه مامان فکر می کرد تنها راه باقی مونده همینه و این توری می تونه کاری کنه که بی خیاله محمد بشم.
- تو خونه هر چی مامانو قسم دادم که به بابا نگو تو کتش نمی رفت .بالاخره کار خودشو کرد و بابا که این دفعه خیلی از دستم عصبانی شده بود کاملا وحشتناک اومد طرفم , ولی الهی قربونش بشم , بازم هیچی نگفت و کتکم هم نزد.
- باز هم از اون قولا دادم ولی این دفعه قولم قول بود . تقریبا آخرایه سال دوم ام بود . بعد از چند وقت یه نامه داد به دوستم منم مثل خلا دادمش به مامان .
- بعد چند روز نگین(دوست دوستشو)فرستاد پیشم .منم بهش گفتم : دیگه نمی تــــــــــــــــــونم محمد و ببینم و می ترسم . نامه رو هم دادم به مامانم
- ولی این نگین خانم به محمد گفته بود : دیگه نمی خوام محمد و ببینم و ازش بدم می یاد . نامه رو هم دادم به مامانم و این دفعه اگه ببینتش می کشتش (این آخری یه درست بود! مامان خفش میکرد)
- علیرضا می گفت وقتی نگین اینا رو از زبون من گفته : محمد یه ترمز وحشتناک می گیره و..........اوف.:)
- دیگه خبری ازش نشد منم هر روز ازش دور تر می شدم . عادت داشتم هر روز کلی نامه بنویسم یه جورایی ترکش سخت بود ولی ممکن.
- اجازه ی کلاس رفتن نداشتم و بابا هر کاری که می کردم بهم مشکوک بود . گاهی اوقات که خیلی دلم می گرفت عکساشو نگاه می کردم یا اون فیلمی رو که وقتی بهش می گفتم دلم برات تنگ شده رو (اونو بهم داده بود که این قدر دلتنگی نکنمL)
- تمام تابستون هر کاری که می کردم , هر جایی که می رفتم دوست داشتم کنارم باشه . اما نبود . اصلا نمی دونستم هنوزم حتی 1 لحظه بهم فکر می کنه یا نه! داشتم دیوونه می شدم L
- تا این که سال سوم که شروع شد دوباره سرو کلش پیدا شد (البته اینترنتی)اون به خاطر من چت کردنو یاد گرفتL یه قرار گذاشتیم تا بعد مدرسه همو ببینیم ولی از شانس من چون همون اطراف بود ناظمم دید و چون دوست مامانی بود بهش گفت منم یه دروغ توپ جور کردمو تحویل مامانی دادمو همه چی جور شد.
- 2 سال بود منتظر بودیم مامان اینا برن مکه تا ما شده 2 ساعت هم با هم دیگه تنها باشیم . فکر بد نکن!
- مامان اینا اول اردیبهشت رفتن و من محمد هم بالاخره به این آرزومون رسیدیم.... ولی بماند که اون روز من کاملا ضد حال بودم و محمد کلی عصبانی شد L با هم گل یا پوچ بازی می کردیم می گفت اگه به کسی بگی بهمون می خندن . همه آرزوشونو 2 ساعت با هم تنها باشن حالا تو اینجا یی و ....
- بعد از اون نمی دونم چرا ازش بدم اومد وقتی میدیدمش یه جوری می شدم ایش ! دوستش داشتم اما بازم اون شک لعنتی اومده بود سراغمL
فرداش تو راه مدرسه مثلا با هم تموم کردیم اما می دونستم تا برم خونه oN می شه . زودی اومدم بالا و منتظر شدم که بیاد . اول محلش ندادم آخه می خواستم بازم یکم منت کشی کنه بعد دوباره نرم شدم و روز از نو روزی از نو ....
تا این که چند روز بود ازش خبری نمی شد . براش OFF گذاشتم نوشتم :محمد خیلی بدی بد بد بد بد بد................... فرداش که رفتم از این حرفم عصبانی شده بود کلی غر زد و از زمین و زمان بد گفت . می گفت بابام از این ور تو هم از اون ور هی گیر میدین دیگه خسته شدم از این زندگی از همه چی ....
گریم گرفنته بود خوب گناه من چی بود شوخی کردم خوبL بعد اینا گفت دیگه بسه باید Cut کنیم من داشتم می موردم
دخترا می دونن چی می گم تموم کردن اونم از جانب یه پسر تحملش خیلی سخته . تازه اونم وقتی ندونی دلیل این کارش چیه و به هیچ عنوان هم راضی نشه بهت بگه L اونی که همیشه از من قول می گرفت تا آخر عمرم تا اون تهتهتهش باهاش باشم حالا این حرفو می زنه L
بعد از 2 روز چت کردن بالاخره راضی شد یه قراره( 15 مین ) واسه آخرین بار بذاریم . من رفتم اما اون نیومد که نیومد . 2 روز دیگه هم گذشت خبری ازش نشد . بالاخره یه روز اومد بالا و گفت باباش اینا شماره تل امو دیدن رو دیدن و می خواستن زنگ بزنن و به مامانم اینا بگن اونم با کلی بدبختی تونسته راضی شون کنه کاری به کاره من نداشته باشن به شرط این که دور منو واسه همیشه خــــــــــط بکشهL که کشید
الان 7ماه که خبری ازش ندارم .
هر روز که می گذره بیشتر ازش بدم می یاد . نفرت که نه می دونی چی می گم! یه جور به زور فراموشی یه . نمی دونم تقصیر کی بود هنوزم حرفاشو باور نکردم , دلیل تموم کردنشو می گم .
می گفت به خاطر من باباش نمی ذاره دیگه بره دانشگاه الانم تو زیست کار می کنه و من هم ترم 1ام و کامپیوتر می خوونم و الان راحت ترین دوران زندگیمو دارم چون دیگه نه وسط کلاسا نامه می نویسم نه تو فکر کسی ام به زبون عامیانه تر یه جورایی سنگ دل شدم L
امیدوارم هیچ کس مثل من نشه. بابای !!!!