مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد.
شيشه ي پنجره را زود شكست.
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...
تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا


خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست
دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که
بتوانم آن باشم که تو می خواهی .
خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل
نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟
خود نمی دانم.
خدایا این تویی که همه ی وجودم را به
تو تقدیم می کنم .
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه همزبونه
نمی دونستم نامهربونه

با این که رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکرو خیالش همش باهامه
هر جا که می رم جلو چشامه
جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرحم بزارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
نمی دونستم نامهربونه

یه روزی یه روزگاری تو بودی عشق بهاری
واسه تو نوشتم از دل که بمونه یادگاری
تو برام یک خط نوشتی منو دوستم نداشی
پا گذاشتی روی قلبم انگاری عشقی نداشتی
قسم خوردی به چشمام زدی بوسه رویه دستام
عجب حوصله کردی نشستی پای حرفام
منم نامه نوشتم تو خیالم تو رو داشتم
قصمون آخر تموم شد سر خط نقطه گذاشتم

باز پاييز است...
باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است
باز ميلرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان
باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم ،خداوندا،پريشانم
باز مي بينم كه بي تابانه گريانم
باز پاييز است ....
باز اين دنيا غم انگيز است
باز پاييز است وهنگام جدايي ها
باز پاييز است و مرگ آشنايي ها ..........
