وقت داشت 
با نگاه خود![]()
آب و آفتاب را![]()
زیرورو کند![]()
هر چه گل میان باغ بود![]()
خم شود![]()
دانه دانه بو کند![]()
وقت داشت
با نسیم خنده اش
پر کند حیاط باغ را
مثل معجزه![]()
نو کند صدای کهنه ی کلاغ را
او برای دیگران بهار بود![]()
حیـــــف!![]()
تویه قلب او گیاه کوچکی
لحظه های زرد را در انتظار بود
من گیاه قلب او شدم
او ولی...
هیچ وقت...!
وقت کوچکی برای من نداشت
فصل رویشم گذشت
زرد شد![]()
او برای من همیشه کم گذاشت.
تویه سرمای زمستون
یه کبوتر لب ایوون
خیس شده پرهای نازش
دیگه بالهاش نداره جون
بس به آسمون نگاه کرد
دیگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره
خودشم بارشو بسته
یه دلش پر اسطرابه
یه دلش پر از امیده
تویه آسمونه آبی
اون هنوز جفتی ندیده
دلشو زدش به دریا
بره دنبالش به هرجا
اما! افسوس یه شکارچی
نشسته پشت درختا
تا بلند می شه از ایوون 
میریزه رو یه زمین خون
تا میریزه رو زمین خون
میشینه جفتش رو ایوون

دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد.
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد.
اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من و دزديد.
زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد.

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه ![]()

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....

مهم این نیست که او مال تو باشد,مهم این است که فقط باشد,زندگی کند,لذت ببرد,نفس بکشد,و دل تو از نوشیدنش سیراب شود.
تا صبح بر بالینش بنشینی و خوب رفتنش را تماشا کنی و این همان عشق است و عاشق آرزویی ندارد جز **با پــــای برهنه به زیارت یار رفتن**

منم, قلم و دفترم
من و هزار جور یاد تو
هزار خط نوشته ام
هـــزار بار...
و پاره کرده ام
نوشته های بی سرور را
دوباره تو, قلم و دفتری غریب
دوباره من...
و باز پاره کرده ام!
چرا نمی توان نوشت؟
برای تو!!!
تو یک بهار ساده ای
نمی توانمت سرود...